الشيخ رسول جعفريان
149
حيات فكرى و سياسى امامان شيعه ( ع ) ( فارسي )
به گوش امام رسيد ، آن حضرت رو به مردم كرد و فرمود : « شما با پدرم ( در ادامه جنگ ) مخالفت ورزيده و كار را به حكميت كشانديد در حالى كه پدرم موافق نبود ، او شما را به ادامه جنگ فرا خواند و شما ابا كرديد تا اين كه به ديدار پروردگارش شتافت . پس از آن به سراغ من آمديد و بيعت كرديد و قرار شد تا با هر كس نبرد كردم شما نيز بجنگيد و با هر كس به صلح رفتار كردم شما نيز چنين كنيد . امروز به من خبر رسيده كه اشراف شما به سوى معاويه رفتهاند و با او بيعت كردهاند ، همين برايم كافى است . مرا در مورد دين و جانم فريب ندهيد . » « 1 » جاحظ دربارهء علت كنارهگيرى امام حسن عليه السّلام مىنويسد : « وقتى پراكندگى اصحابش را مشاهده كرده و درهمريختگى سپاه خود ديد ، با شناختى كه از برخوردهاى مختلف اين مردم با پدرش داشت و مىدانست كه هر روز به نوعى و رنگى رفتار مىكنند ، از حكومت كناره گرفت » . « 2 » امام دريافت كه به اين مردم نمىتوان اعتماد كرد . اين عدم اعتماد ، تنها شامل عدم همكارى آنها نبود ، بلكه امام مىفرمود : « و الله لو قاتلت معاويه لأخذوا بعنقى حتى يدفعونى إليه سلما » « 3 » ، به خدا سوگند اگر با معاويه درگير شوم ، اينان گردن مرا گرفته به صورت اسير به او تحويل مىدهند . امام در جاى ديگرى فرمود : و رأيت أهل العراق ، لا يثق بهم أحد أبدا إلا غلب ، اهل عراق مردمانى هستند كه هر كس به آنها اعتماد كند ، مغلوب خواهد شد ؛ زيرا هيچ كدام با ديگرى در فكر و خواستهها ، موافقت ندارند . آنان نه در خير و نه شر ، هيچ قصد جدى ندارند . « 4 » با چنين مردمى ، امكان بر پايى جنگى با اهل شام كه اتحادى كامل داشته و هدف و نيت مشخصى داشتند ، وجود نداشت . مردمى پراكنده ، مذبوب و فاقد اراده . نگاهى به سخنان دردناك امام على عليه السّلام كه در سالهاى 39 و 40 هجرى خطاب به مردم ايراد شده ، هر منصفى را قانع مىكند كه راهى جز واگذارى عراق به شام وجود نداشت . امام حسن عليه السّلام نمىتوانست با دست خالى ، خود و شمارى از شيعيانش را تسليم شاميانى كند كه فرمانده آنها ، بسر بن ارطاة
--> ( 1 ) . شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 16 ، ص 22 ( 2 ) . رسالة جاحظ فى بنى اميه چاپ شده در كتاب عصر المأمون ج 3 ص 7 . ( 3 ) . اعلام الورى ، ص 205 ؛ بحار الانوار ، ج 44 ، ص 20 ؛ عوالم العلوم ، ج 16 ، ص 175 ( 4 ) . الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 405